سلام آقا... سلامی به گرمای تبی که از دوریتان نگرفتیم اما جام جهانی تب داغی را به ما منتقل کرده...

ساعت یک و دو دقیقه‌ی بامداد آخرین روز بهار سال نودوسه است و من نمی‌دانم چرا این موقع شب دلم بهانه‌ی کسی را گرفته که نه دیده‌ام او را و نه شناخت آن‌چنانی از او دارم فقط تا دلتان بخواهد از خوبی‌هایش شنیده‌ام...

این وقت شب نه حس فوتبال دیدن رادارم و نه حس کاری مفید... دلم می‌خواست کمی با خودم حرف بزنم، البته خودِ خودم هم که نه... بلکه کسی که دلم هوای سخن گفتن با او را دارد

بگذریم...

چند کلام حرف خودمونی بزنم و برم بخوابم

یه ضرب‌المثل هست که میگه شب صدا نداره من میخوام بگم اتفاقاً شبِ من صدا داره... الآن هم دارم با صداش وقت میگذرونم... تو هم گوش بده... تیک‌تاک... تیک‌تاک... تیک‌تاک... و این ثانیه‌ها می‌روند و من همچنان در غفلت... همه‌چیزو به شوخی گرفتم... راستی خدا که دروغ نمی‌گوید! بارها در مورد حادثه‌ی هولناک قیامت گفته بسیار نزدیک است و ناگهانی فرامی‌رسد... همه‌ی ما که خوب میدانیم مرگمان قبل از قیامت است پس چرا من نمی‌خواهم قبول کنم که مرگم ازآنچه تصور می‌کنم زودتر به سراغم خواهد آمد؟؟؟ پس چرا نمی‌فهمم که هر تیک‌تاک این ساعتِ زبان‌بسته می‌خواهد به من بگوید که ای مغبون کاری برای خودت بکن تا باطری عمرت تمام نشده و صدای قلبت به خاموشی نینجامیده...

من از شما می‌پرسم چرا من و همه‌ی من‌هایی که در این کره‌ی کوچکِ خاک گرفته نفس میکشیم خودمان را زده‌ایم به ندانستن؟ چرا خودمان را ابدی میدانیم؟

چقدر حرفِ گوناگون دارم که کسی نیست تا برایش بگویم و مثل همیشه مجبورم که حتی با خودم هم کوتاه بگویم چون حوصله ی هیچ چیز را نداریم... چه برسد به خواندن متنی بلند...

راستی آقا جایتان خالی ست این روزها خیلی ها منتظرند... آن هم از نوع واقعیِ انتظار... البته نه برای آمدن شما! بلکه منتظریم تا بازی ایران و آرژانتین را ببینیم...

شرمنده آقا... ما دعا کردن را برای برد تیم هایمان یاد گرفته ایم و انتظار را فقط برای دیدن بازی های جذاب استفاده میکنیم... خب استدلال هم داریم جام جهانی چهار سال یک بار اتفاق می افتد اما خب جمعه که هر هفته هست این هفته نشد هفته ی بعد... این معنای کوچکی از انتظار ماها بود... اینجا ما زیاد انتظار میکشیم که این فقط یک نمونه ی کوچکش بود...

سرمان را به بازی گرم کرده اند و دارند سر شیعیانتان را میبرند...

اصلا... این را هم بگذریم

خودم هم ندانستم چه گفتم فقط میدانم نامه‌های قلبم را تک‌تک خوانده‌ای و نیازی نیست اینجا بازگو کنم...

این را هم بگویم که درست است که زینت شما نبودم اما خب جز شما کسی را ندارم... نکند بیرونم کنید بگذارید دلم خوش باشد به خیالاتم...

آقاجان دوستتان دارم... من و همه‌ی دوستانم را در قنوت نماز شبتان دعا کنید... باشد که برگردیــم

تاریخ : شنبه 31 خرداد 1393 | 01:50 | نویسنده : هادی | نظرات

من از اشکی که میریزد ز چشم یار میترسم
از آن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم 
همه ماندیم در جهلی شبیه عهد دقیانوس
من از خوابیدن منجی درون غار می ترسم!
رها کن صحبت یعقوب و کوری و غم فرزند
من از گرداندن یوسف سر بازار می ترسم
همه گویند این جمعه بیا اما درنگی کن
از اینکه باز عاشورا شود تکرار می ترسم!
سحر شد آمده خورشید اما آسمان ابریست
من از بی مهری این ابر های تار می ترسم!
تمام عمر خود را نوکر این خاندان خواندم
از آن روزی که این منصب کند انکار می ترسم!
طببیم داده پیغامم بیا دارویت آماده است
از آن شرمی که دارم از رخ عطار می ترسم
شنیدم روز و شب از دیده ات خون جگر ریزد
من از بیماری آن دیده خونبار می ترسم!
به وقت ترس و تنهایی، تو هستی تکیه گاه من
مرا تنها میان قبر خود نگذار می ترسم!
دلت بشکسته از من لکن ای دلدار رحمی کن
من از نفرین و از عاق پدر بسیار می ترسم!
هزاران بار رفتم از درت شرمنده برگشتم
ز هجرانت نترسیدم ولی این بار می ترسم!
دمی وصلم،دمی فصلم،دمی قبضم،دمی بستم
من از بیچارگی آخر این کار می ترسم!
جهان را قطره اشکی می کند ویران
من از اشکی که می ریزد زچشم یار می ترسم 

 



تاریخ : جمعه 29 فروردین 1393 | 14:16 | نویسنده : هادی | نظرات

خدا گر پرده بردارد

ز روی کار آدم ها

چه شادی ها خورد برهم

چه بازی ها شود رسوا

یکی خندد ز آبادی

یکی گرید ز بربادی

یکی از جان کند شادی

یکی از دل کند غوغا

چه کاذب ها شود صادق

چه صادق ها شود کاذب

چه عابد ها شود فاسق

چه فاسق ها شود عابد

چه زشتی ها شود رنگین

چه تلخی ها شود شیرین

جه بالا ها رود پایین

چه اسفل ها شود علیا

عجب صبری خدا دارد

که پرده برنمی دارد



تاریخ : جمعه 29 فروردین 1393 | 13:43 | نویسنده : هادی | نظرات

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم                                                  بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم                                         به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم

به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم                                                        نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم                                                         ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم                                                           جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان                                            مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم

هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن                                                          و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

 


تاریخ : جمعه 9 اسفند 1392 | 05:00 | نویسنده : هادی | نظرات
سلام بعد حدود یک ماه و نیم امتحاناتم تموم شدنو تونستم یه نفس راحت بکشم...
اما خب با خودم فکر میکردم که مگه امتحان تمومی داره داداش من؟؟؟
شاید بارها و بارها از امتحانات زندگی بدجور رفوزه درومده باشم اما خب آقا معلم با پاکن غلط هامو پاک کرده...
وای به حالم اگه با این حال بخوان ببرنم و با دست خالی برم بالا... اونجایی که قراره جلو خیلیا جواب بدم... مثلا همین شهدا... اگه بگن ما جونمونو دادیم برا موندن این انقلاب، تو چی کردی چه جوابی دارم بگم؟؟؟
بذا رو راست باشم... ساعت از 4 نصف شب گذشته و من دلم بدجور هوای مناطق جنوب رو کرده... شلمچه... طلائیه... هور.........هور نگو بگو غربت فراموش شده... اروند کنار... و و و...
یعنی امسالم مث دو سه سال اخیر دعوت نشدم؟؟؟؟
راستشو بخوای دیگه خودمم دارم با این وضعم کنار میام... چون دیگه مث قبلنا غصه نمیخورم...حتی غصه ی نرفتن به بعضی جاها هم خودش لیاقت میخواد چه برسه به رفتنش... شش گوشه... قتلگاه...
دلم گرفته خدایا...
... من اگر اشک به دادم نرسد میشکنم ....
شما رو به جون عزیزتون دعام کنید از این منجلاب در بیام اینطور پیش بره واویلاس ها...
روحتان با یادشان شاد باد...



تاریخ : جمعه 9 اسفند 1392 | 04:21 | نویسنده : هادی | نظرات
سلام خوبید؟ من زیاد خوب نیستم...
نمیدون چرا امشب دلتنگ امام حسن شدم...
اصلا حسن! جنس غمش فرق می کند...
سلام ما به غربت و حرم و صحن و سرای حسن


تاریخ : یکشنبه 4 اسفند 1392 | 00:22 | نویسنده : هادی | نظرات
وزیر امور خارجه سوئد در ابتدای نشست خبری مشترک با همتای ایرانی خود به عکاسی از حاضران در نشست با تلفن همراهش پرداخت.
نکته مهم این است که وی در ابتدای این نشست زمانی که ظریف در حال سخنرانی بود بدون توجه به سخنان ظریف، تلفن همراه خود را از جیب درآورد و شروع کرد به عکس گرفتن از حاضران در نشست.




تاریخ : چهارشنبه 16 بهمن 1392 | 17:17 | نویسنده : هادی | نظرات
خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کـن که ز غـم راهگذر نیسـت مرا
گر سرم در سر سودات رود نیسـت عجـبسر سودای تـو دارم غم سر نیست مرا
ز آب دیده کـه بـه صـد خـون دلـش پـروردمهیچ حاصل بـجز از خون جگر نیست مرا
بی رخت اشک همی بـارم و گل می کارمغـیر از این کـار کنون کار دگر نیسـت مرا
مـحـنت زلـف تـو تـا یافـت ظـفـر بـر دل منبـر مـراد دل خـود هیچ ظـفـر نیسـت مرا
بـر سـر زلف تـو زانروی ظفر ممکن نیسـتکه تـواناییی چـون بـاد سحـر نیست مرا
دل پـروانه صفت گر چه پـر و بـال بـسوختهمچنان ز آتش عشق تو اثر نیست مرا
غم آن شمع که در سوز چـنان بـی خـبـرمکه گرم سر بـبـرند هیچ خبـر نیست مرا
تـا کـه آمـد رخ زیـبــات بـه چـشـم خـسـروبـر گل و لاله کنون میل نظـر نیسـت مرا


تاریخ : یکشنبه 13 بهمن 1392 | 19:45 | نویسنده : هادی | نظرات
گفمش صاحب زمان دل می خری؟
پرسید چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند.
گفت خنده؟ با این دوستان؟
ناگهان اشکی چکید و گریه کرد...
گریه کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود من آمدم مولا نبود...



تاریخ : چهارشنبه 9 بهمن 1392 | 00:30 | نویسنده : هادی | نظرات
خداوندا
از بچگی به من آموختندهمه را دوست بدار
حال که بزرگ شده ام
و
کسی را دوست می دارم
می گویند:
فراموشش کن


تاریخ : چهارشنبه 9 بهمن 1392 | 00:00 | نویسنده : هادی | نظرات
ما فرفره نداشتیم. بچه‌های کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند. مسعود و مجید نقشه‌اش را کشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور کرد. ما که فرفره‌دار شدیم، لبخند نشست روی لبهای بابابزرگ. گفت: «دیدید می‌شود، می‌توانید!»

از ترس بچه‌های کدخدا، داخل خانه فرفره بازی می‌کردیم. مبادا ببینند و به تریج قبایشان بربخورد. اما خبرها زود در دهکده ما می‌پیچید.

خبر که به گوش کدخدا رسید، داغ کرد. گفت: «بیخود کرده‌اند. بچه رعیت را چه به فرفره بازی.» و گیوه‌اش را ورکشیده بود و آمده بود پیش عمو محمد به آبروریزی. (بعداً شنیدیم که همان روز، کدخدا دم گوش میرآب گفته: «این اول کارشان است. فردا همین فرفره می‌شود روروک و پس فردا چرخ چاه.» بیشتر موتورپمپ‌های آب ده، مال کدخدا بود.)

عمو محمد که صدایمان کرد، فهمیدیم کار از کار گذشته. فرفره را برداشت و گذاشت داخل گنجه. درش را قفل کرد و کلیدش را داد دست بچه‌های کدخدا. که خیالشان راحت باشد از نبودن فرفره.
رفتیم پیش بابابزرگ با لب و لوچه آویزان. فهمید گرفتگی حالمان را. عموها را صدا زد. به عمو محمد گفت: «خودت کلید را دست کدخدا دادی و خودت پس می‌گیری.» 

عمو محمد مرد این حرفها نبود. همه‌مان می‌دانستیم. بابابزرگ گفت: «بروید و قفل گنجه را بشکنید.» عمو محمود گفت: «کی برایتان فرفره خرید؟ کدخدا؟!» گفتیم: «نه عمو جان! خودتان که می‌دانید، خودمان ساختیم!» گفت: «دیگر بلد نیستید بسازید؟» گفتیم: «چرا!» گفت: «بهترش را بسازید.» و رفت در خانه کدخدا به داد و بیداد. صدای بگومگویشان ده را برداشت. این وسط ما، قفل گنجه را شکستیم و بهترش را ساختیم.

بچه‌های کدخدا فهمیدند. کدخدا گر گرفت. داد زد: «یا فرفره یا حق آب!» و به میرآب گفت که آب را روی زمینهای همه‌مان ببندد. کار سخت شد. عموها از هزار راه ندیده و نشنیده، آب می‌آوردند سر زمین. که کشتمان از بی‌آبی نسوزد. 

مسعود را گرفتند و کتک زدند. زورمان آمد. مجید به تلافی‌اش، روروک ساخت. کدخدا گفت که گندم و تخم‌مرغ هم ازمان نخرند. مجید و مصطفی را هم گرفتند و زدند. صدای عمو محمود، هنوز بلند بود اما گوشه و کنایه‌ها شروع شد. 

عمو حسن جمعمان کرد و گفت: «این جور نمی‌شود. هم فرفره شما باید بچرخد و هم زندگی ما.» از بابابزرگ رخصت گرفت و قرار شد برود و با خود کدخدا حرف بزند. وقتی که برگشت، خوشحال بود. 

گفت: «قرار شده روروک را خراب کنیم اما فرفره دستمان باشد. آنها هم تخم‌مرغمان را بخرند و هم کمی آب بدهند.» بابابزرگ گفت: «کدخدا سر حرفش نمی‌ماند.» عمو حسن گفت: «قول داده که بماند. ما فرزندان شماییم. حواسمان هست!»

بچه‌های کدخدا آمدند و روروک را، جلوی چشمهای خیس ما، خراب کردند. عموحسن آمد و فرفره را گذاشت پیش دستمان و رفت که با کدخدا قرار و مدار بگذارد. دل و دماغی نداشتیم برای چرخاندن فرفره. مهدی گفت: «وقت زانو بغل کردن نیست. باید چرخ چاه بسازیم. کدخدا از امروز ما می‌ترسید نه دیروز فرفره و روروک ساختن‌مان.» بابابزرگ لبخند زد.

عمو حسن هر روز با کدخدا کلنجار می‌رفت. یک روز خوشحال بود و یک روز از نامردی کدخدا می‌گفت. ما می‌شنیدیم و بهش «خدا قوت» می‌گفتیم. بچه‌ها داشتند بالای پشت بام یواشکی چرخ چاه می‌ساختند.
محمد سرشار

تاریخ : سه شنبه 8 بهمن 1392 | 15:51 | نویسنده : هادی | نظرات


تاریخ : دوشنبه 30 دی 1392 | 15:41 | نویسنده : هادی | نظرات
نمی دونم چه سرّی تو این اسم مبارک هست که با غریبی و مظلومی گره خورده
من میگم شما خودت قضاوت کن
یه امام داشتیم به نام حسن(علیه السلام) زره پوش کوچه ها بود، یه امام حسن
(علیه السلام) هم داشتیم بخاطر اینکه انقدر تو پادگان نگهش داشته بودن که عسگری صداش میزنیم
یه شباهت دیگه اینه که هردو رو با زهر جفا شهید کردن
یاد غربت بقیع افتادم، جالبه مزار امام حسن عسگری
(علیه السلام) رو هم بمب گذاشتن که بشه یه بقیع جدید، البته اینم بگم هردو بزرگوار قبرشون تو شهر دشمناشونه
چه شعر قشنگیه این... یه روز برات حرم می سازیم...
قربون اسمتون و غریبی اسمتون برم

برچسب ها: شباهت دو امام حسن(علیهما السلام)،

تاریخ : پنجشنبه 19 دی 1392 | 21:31 | نویسنده : هادی | نظرات
آقا جان امام زمان خودم داغ پدر دیدم میدانم چقدر سخت است... فقط تسلیت میگم و ابراز همدردی میکنم... همین
ان شاء الله که تو این روزا خود من هم بر سنگینی داغت زیاد نکرده باشم

شد عزای باب مظلومت بیا یابن الحسن                 جان به قربان تو ای صاحب عزا یابن الحسن


برچسب ها: امام حسن عسگری، شهادت،

تاریخ : پنجشنبه 19 دی 1392 | 21:20 | نویسنده : هادی | نظرات
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
سوی من وحشی صفت عقل رمیده
آهوروشی کبک خرامی نفرستاد
دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست
و از آن خط چون سلسله دامی نفرستاد
فریاد که آن ساقی شکرلب سرمست
دانست که مخمورم و جامی نفرستاد
چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد
حافظ به ادب باش که واخواست نباشد
گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد


تاریخ : چهارشنبه 11 دی 1392 | 19:43 | نویسنده : هادی | نظرات
تعداد کل صفحات : 19 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو